السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
383
تفسير الميزان ( فارسي )
و در تفسير عياشى از محمد بن فضيل از حضرت رضا ( ع ) روايت كرده كه فرمود : مقصود شركى است كه به حد كفر نرسيده باشد . « 1 » و نيز در همين كتاب از مالك بن عطيه از ابى عبد اللَّه ( ع ) روايت كرده كه در ذيل آيه شريفه فرموده : مقصود از اين شرك اين است كه كسى بگويد : اگر فلانى نبود من هلاك شده بودم ، و اگر فلانى نبود من به فلان منفعت و فلان خير مىرسيدم ، و اگر فلانى نبود زن و بچه من از دستم رفته بودند ، زيرا چنين كسى براى خدا در ملك او شريكى قايل شده كه آن شريك روزيش مىدهد ، و يا بلا را از او دفع مىكند . آن گاه مىگويد عرض كردم : حال اگر كسى چنين بگويد : « اگر خدا فلانى را نرسانده بود من هلاك مىشدم » چطور آيا اين هم شرك است ؟ فرمود : اين خوبست و اشكالى ندارد « 2 » . و نيز در همين كتاب از زراره روايت كرده كه گفت : از حضرت ابى جعفر ( ع ) پرسيدم چه مىفرمايى در آيه * ( « وَما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّه إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ » ) * ؟ فرمود : يكى از مثالهاى اين شرك اين است كه كسى بگويد : نه بجان تو « 3 » . مؤلف : مقصود آن حضرت اين است كه كسى به غير خدا قسم بخورد ، چون غير خدا را به نحوى تعظيم كرده كه ذاتا لايق و مستحق آن نيست ، و اخبار در اين باره زياد است . و در كافى به سند خود از « سلام بن مستنير » از ابى جعفر ( ع ) روايت كرده كه در ذيل آيه * ( « قُلْ هذِه سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّه عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي » ) * فرمود : مقصود رسول خدا ( ص ) و امير المؤمنين و اوصياى بعد از آن حضرتند « 4 » . و نيز در همين كتاب به سند خود از « ابى عمرو زبيرى » از امام صادق ( ع ) روايت كرده كه در ذيل همان آيه فرموده : مقصود على است كه اولين پيرو او در ايمان به خدا و تصديق نبوت اوست ، و از ميان امتى كه او در آن امت و بسوى آن امت مبعوث شده اولين كسى كه قبل از همه خلق به آنچه او از ناحيه خدا آورده ايمان آورده و هرگز به خدا شرك نورزيده ايمان خود را مشوب و آميخته با ظلم ( كه همان شرك باشد ) نكرده على است « 5 » . مؤلف : اين دو روايت مؤيد آن بيانى است كه در ذيل آيه گذرانديم ، و در معناى آن دو ،
--> ( 1 ) تفسير عياشى ، ج 2 ، ص 199 ح 92 . ( 2 ) تفسير عياشى ، ج 2 ، ص 200 ح 96 . ( 3 ) تفسير عياشى ، ج 2 ، ص 199 ، ح 90 . ( 4 ) اصول كافى ، ج 1 ، ص 425 ، ح 66 ، ط بيروت . ( 5 ) اصول كافى ، ج 2 ، ص 40 ، ح 1 .